مجموعه شعرهاي كهنه عاشق

آرزوی من این است

که دو روز طولانی در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی


آرزوی من اینست یا شوی فراموشم


یا مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم


آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه


سرپناه من باشی لحظه تر گریه


آرزوی من اینست نرم وعاشقو ساده


همسفر شوی با من در سکوت یک جاده


آرزوی من اینست هستی تو من باشم


لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم


آرزوی من اینست تو غزال من باشی


تک ستاره روشن در خیال من باشی


آرزوی من اینست درشبی پر از رویا


پیش ماه وتو باشم لحظه ای لب دریا


آرزوی من اینست از سفر نگویی تو


تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو


آرزوی من اینست مثل لیلی ومجنون


پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون


آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا


من برای تو باشم تو برای من تنها

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

چه سرد و سخت است این زمین

بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارم به کدام سو می روم ؟

نمی دانم...

در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند

این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند

چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد 

شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟!

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

                           ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

     ناپیدا گم شد.

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

پیر شده ام

پا به پای دردهایی که

قد کشیده اندو

بزرگ شده اند!

میترسم!

میترسم دیگر

دستم به قلم نرود!

فکرش را بکن

تمام میشوم شبی!

یک روز می آیی و میبینی

نه من هستم

نه این کلمات!

آری

دارم خشک میشوم!

پا به پای

گلدانهایی که ...


این روزها میگذرند

اما

من از این روزها نمیگذرم!!


نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست

 

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!

 

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست

 

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

 

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

 

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

پرواز  عقاب تیز پر ، در آن اوج آسمان  بلند، چشم نواز زمینیان است .

او را می بینند و به جایش باد غرور به

غبغب می اندازند .

گهگاه هم تشویقش میکنند.

حالا او از آن اوج بلند به حضیض

 زمینیان فرود می آید 

به شوق آغوش شان . خودش هم

 روزی اهل همین زمین بود.

افسوس ، همانها که برایش هورا

 می کشیدند ،

 حالا به جای آغوش 

 به باد سنگش می گیرند !

 این دیگر چه حکایتیست؟  آری ،

چشمان حقیر بینشان خو کرده 

به تماشای خیل گنجشکان،

 تاب تماشای عقاب به این 

بزرگی را ندارند...

خیال می کردند او به

 همان کوچکیست که آن بالا می دیدند ... 

و حالا او را به اتهام بزرگی ، سنگش می زنند .

نمی دانند پرنده های کوچک را حتی گذری به آن اوج نخواهد بود ....

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

بمان با من که بی تو، صدایی خسته در بادم

در این اندوه بی پایان، بمان تنها تو در یادم


شبیه برگ پاییزی، پر از احساس دلتنگی

دلت مانند یک دریا، زلال و صاف و بیرنگی

... ...

چه شبهایی که من بی تو، خزان عشق را دیدم

ولی از عشق گفتم باز، کنار غصه روییدم


بلور اشک های من، همان آغاز تنهای ست

مرور خاطرات دل، عجب تکرار زیبایی ست.

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |


روزی را که بتوانم دوست بدارم انسان را

روزی را که بتوانم پیله ام را پاره کنم

روزی که در آن قادر به دیدن باشم

....

روزی که تفاوت ها،

ابزار یادگیری باشند و نه سبب نفرت و جدایی

روزی که بپذیرم

می توانم بیاموزم از هر سنخ آدمی

روزی که قدرت یابم به ملامت کردن خود

روزی که صداقتم ،رفتارم در خانه

برخوردم با دوست و کردارم در جامعه ملاک اندازه گیری باشد

آرزو می کنم روزی را که بدانم انسان سازی از خود سازی آغاز می شود

روزی که اندازه بگیرم فاصله ی حرف و عمل ام را

روزی که بکوشم پر کنم این فاصله را

 

آرزو می کنم روزی را که انسان باشم


نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

خراب می شود دلم به یک صدا ، به یک نفس

تمام می شوم همی ،به یک اشاره ، این و بس

نمی توان ، نمی شود ، صداست آرزوی من

بگو بگو تو هم نفس ، دعاست آرزوی من


بری ، برم ، تمام می شود وفا

بمان ، بگو ، سراب عشق پاک ِ من

توان نماند ای خدا به دست های خسته ام

به او بگو نمانده است ، تمام می شود جفا

بیا بیا ، صدا بزن ، به اسم ، اسم کوچکم

بگو که بس همین نفس ، بیا به پیش ِ من ، بیا

همین بدان تو ای سراب

مُهر شانه ام ، دمیست خاک گرفته است

بیا و سجده کن همی ، به مُهر های خسته ام

خدای شکر می کنم تورا

دوباره چشمه ای زلال ، دلی سیاه شست و شو کند ...

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد

باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا

باز  همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا

باز  اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار

باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار

باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش

باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی

باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر

باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد  

ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |


<<به نام خدای عاشقا>>

روزگارم بد نیست غم كم میخورم

كم كه نه هر روز كمكم میخورم

عشق از من دورو  پایم لنگ بود

غیمتش بسیار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسید نیست

گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم
 
حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یك غزل آمدوحالم را گرفت

 مازیاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ماپنداشتیم
نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |



روزگار ما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی دل ما را نداشت
پیش پای ما سنگی گذاشت
بی خبر از مرگ ما پروا نداشت
آخر این غصه هجران بودو بس
حسرت رنج و فراوان بودو پس......

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یار ترین

چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |



از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
باید که سفر کرد به محبوب رسیدن
اما نتوان کرد دگر قافله ای نیست
نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |


چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی !
 چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
 چه بیرحمانه! من سوختم
نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

دلم سرای غم شدو ، تو آخرش نیومـــــــــــدی

                                دلگیر نشو از حرف من ، بی معرفت خیلی بــــدی

 

   تو هم شدی مثله همه ، حسمو باور نــــــداری

                                   تو این مسیر بی کسی ، با جاده تنهام میــــــذاری

 

      میگذره روزام بی دلیل ، شوقی ندارم چه کنــم

                                میزنه هر روز به سرم ، عکساتو من پاره کنــــــم

 

         ولی همیشه یاد تو ، تو ذهن خسته ی منــــــه

                          خدا یه کاری کن بیاد بازم بهم سر بزنـــــــــــــــــه

 

            دیگه من آرزوم شده سراغمو باز بگیــــــــــــری

                            نازم بدی و بگی  برای دردام میمیــــــــــــــــــــری

 

                 غربت نشینه دل من، درسته بی لیاقتــــــــــم

                           آرامشم بودی یه روز ، ببخش که باتو عادتـــــــــــم

 

                     اشکای من کاری نکرد مانع رفتنت نشــــــــــد

                            با رفتنت گفتی به من غصه نخور قسمت نشـــــــد

 

                      با زبون بی زبونی با سکوت پیر و خستـــــــــــم

                                هی میگفتم به همین بغض، نرو که دل به تو بستم

 

                 نگو که فرقی نداره واسه تو اگه نباشـــــــــم

                             میدونی آخر خطم ناامید از هم میپاشــــــــــــــــــم

 

          خاطراتت یه نشونه س شده آروم و قـــــرارم

                         کاش سراغمو بگیری آخه راهیه فـــــــــــــــــــرارم

 

     بعد تو میگن میخندن میکنن کنایه بـــــــــــارم

                      دیگه شونه تو ندارم سرمو کجا بــــــــــــــــــــــذارم

 

دیگه چاره ای ندارم در و دیوار روم خرابــــــه

                        نگرانم واسه چشمام دیگه آروم نمیخوابــــــــــــــه

 

   تو خیالتم نباشه چیه سرگذشته این عشــــق

                           فقط این یادت بمونه بدرقه ت  کرد اشک و هق هقم

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود

سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانیها

دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده

خداحافظ
خداحافظ

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

ديريست غريبه اي مرا ميپايد

عاشق شدست بر دو چشم مستم شايد

امروز دلم حقيقتي را فهميد

ديوانه ز ديوانه خوشش مي آيد

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |


 


کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که بی نظیری

مثه تو که با نگاهت ، منو از خودم می گیری

کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که تکیه گاهی

تو به داد من رسیدی،توی تردید و سیاهی

همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه

چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه

عشق تو پناه آخر ، واسه قلب نیمه جونه

کی می خواد مثل تو باشه ، کی مثه تو مهربونه

وقتی که چشای خیسم، دیگه جایی رو نمی دید

جزتوهیچ کس تو دنیا، حال وروزمو نفهمید

همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه

چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

اگه چشمات نبودن ، دنیا این رنگی نبود

رو لب پرنده ها ، دیگه آهنگی نبود



اگه چشمات نبودن ، آسمون آبی نبود

ُگلای یاس ِ سفید ، توی ِ هیچ خوابی نبود



اگه چشمات نبودن ، شب ِ مهتابی نبود

پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود



اگه چشمات نبودن ، کی واسم گریه می کرد

دل ِ من وقتی شکست ، به کجا تکیه می کرد



اگه چشمات نبودن ، کی با من سفر می کرد

واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد



اگه چشمات نبودن ، کی ُگلا رو آب می داد

واسه گنجشک دلم کی یه جای خواب می داد



حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم

جُرأت پر کشیدن از توی قفس دارم



دیگه چشماتُ نگیر ، که من آزرده بشم

مثل گل تو فصل یخ ، زردُ پژمرده بشم



تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم

همش از پنجره ای ، که به روم بازه می گم


نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

اگه چشمات نبودن ، دنیا این رنگی نبود

رو لب پرنده ها ، دیگه آهنگی نبود



اگه چشمات نبودن ، آسمون آبی نبود

ُگلای یاس ِ سفید ، توی ِ هیچ خوابی نبود



اگه چشمات نبودن ، شب ِ مهتابی نبود

پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود



اگه چشمات نبودن ، کی واسم گریه می کرد

دل ِ من وقتی شکست ، به کجا تکیه می کرد



اگه چشمات نبودن ، کی با من سفر می کرد

واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد



اگه چشمات نبودن ، کی ُگلا رو آب می داد

واسه گنجشک دلم کی یه جای خواب می داد



حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم

جُرأت پر کشیدن از توی قفس دارم



دیگه چشماتُ نگیر ، که من آزرده بشم

مثل گل تو فصل یخ ، زردُ پژمرده بشم



تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم

همش از پنجره ای ، که به روم بازه می گم

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |

نوشته شده در ساعت توسط كهنه عاشق| |